از هر دری سخن
آخرين تاريخ به روز شدن: 05/02/2010
ساير صفحات: [1] [2]

لب دریا به موجی صخره می گفت

که از بی تابی تو خوابم اشفت

جوابش را غریوی زد کف آلود

مگر با این تلاطم می توان خفت

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 04:02 05/02/2010 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

تردید< /h2>

لجاجتیست در این چشمهای ناباور
که شکّ عفل ستیزش نمی رود از سر!
هزار روزنه بر او گشوده شد ز یقین
هزار معجزه بر او نموده شد،اما
کدام سنگ در این جذبه تاب می آرد
که باز پای بر انکار خویش بفشارد

تقدیم به خاتمی

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۵ پاسخ برای "تردید"

ایراندوست نوشته:

چکاد:دوست عزیزسلام
شمااگراین چندروزبیشتربه متن جامعه ویاروزنامه هاوسایتهای مرتبط با تمامیت خواهان اصولگرادقت میکردی بامانورهای عجیب وتوهم سازآقایون مواجه می شدی وبه این امرواقف می شدی اونی که دچارکابوس شده واین دیداربدطوری اونا روبه اهن تلپ انداخته چه کسانی هستندوالا جناب خاتمی ازاین دیدارهاکم نداشته ونیازی به چنین جوسازیهای واهی ندارندکه بخواهندبه قول شمادچارکابوس شده ویا خودی مطرح نمایند.امادرخصوص امورخطیرومدیریت آنهالازم به ذکراست که خاتمی مردچنین اموری است واگرشما وامثالهم درهشت سال ریاست جمهوری وی کمترشاهدچنین واقعیتی بودیدناشی ازکارشکنیهای مدام ومغرضانه دوستان شما درراس اموروپستهای کلیدی نظام بودچراکه به عنوان مثال طی یک برآوردبه طورمیانگین ازهرصدطرح ولایحه شصت درصدآنهابایکوت شده واین یعنی کارشکنی مغرضانه .اگراین نیست پس شماچه نامی روی آن میگذارید؟


Hchn نوشته:

با سلام ممنون که به من سر زدید والا من فقط می تونم بگم تنها راه نجات ایران در برابر کج روی های دولت نهم می تونه انتخاب دکتر خاتمی باشه


میما نوشته:

سلام.
پست جدید: قطر، از ا ن بعد گاهی دوست گاهی برادر
- - - - - - - -


میلاد نوشته:

کدام سنگ در این جذبه تاب می آرد
که باز پای بر انکار خویش بفشارد!

سسلام هوارتا حرف داره این بیت ! میش بهم بگی منظور خودت دقیقا چی بوده ؟ من سعی میکنم وقتی به نویسنده و شاعر دسترسی دارم از گفتن تعبیرهام خودداری کنم حالا بگو بببینم چقدر به تعابیرم نزدیکه !

خیلی خیلی غنی و خوب بود …مرسی .


فریاد دانشجو نوشته:

سلام به ما هم سر بزن شاید دوستیمون دوام پیدا کرد

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 01:35 23/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

ه یاد سیّد الشهدا
به قصد جان تو تا تیر غم شتاب گرفت
ز فرط شرم ،زمان چهره در نقاب گرفت
لهیب آه جگر سوز دوستدارانت
ز ابر های گریزان سراغ آب گرفت
دریغ و درد که هنگام استعانت تو
زبان عالمی از دادن جواب گرفت
زهی تلوّن این چشمه های چشم فریب
که در مقام عمل سیرت سراب گرفت
“همای گو مفکن سایه “بر دیارانی
که صدر مسند اعزاز را غراب گرفت
فراز نیزه چو گلبانگ حق برآوردی
ضمیر تیره دلان جمله اضطراب گرفت
خوشا درخشش سرخ تو در سیاههء ظلم
که درس روشنی از خونت ،آفتاب گرفت
رواست خون بگشائی چو راثی از مژگان
کزین حدیث دل عالم التهاب گرفت

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۱۲ پاسخ برای "گلبانگ حق"

فرید صلواتی نوشته:

رائی پورعزیزباسلام وتشکرازشماکه به حقیر سر زدید مطلب قابل تاملی را مورد نظر قراردادید. باز به من سربزنید.نظراتتان براممهم است


مسیح نوشته:

سلام ممنون که بم سر زدین.سرودتون گرم و دلنشین بود.شاد باشید.


ملیحه (sev7en) نوشته:

موفق باشید …


زمهریر نوشته:

درود بر شما دوست عزیز
شعر فوق العاده ای بود دست مریزاد
از آشنایی با وبتان خرسندم
امیدوارم موفق باشید


حمیدمیرزایی نوشته:

سلام آقای رائی پورعزیزخیلی منون ازشما که به وبلاگم سر زدی واز آشنایی با شما بزرگوارووب قشنگتان خیلی خوشحالم من وبلاگ شما را لینک کردم واز بیان نظر شما سپاسگذارم و اشعار شما را خواندم موفق وسرافراز باشید یا علی.


شمیم نوشته:

سلام
ممنون از حضورتان و نظرتان
کارتان زیبا بود


لطف الله شیرین زبان نوشته:

دوست عزیز مرا با نظر زیبایت شرمنده کردی متشکرموبلاگ شمارا لینک کرده ام و افتخار می کنم که با همچون شما بزرگواری دوستم


سید نوشته:

سلام دوست من
از نوازش نسیم دلنوازت چه مسرور که نشدم…
وبلاگت نشاط آور و پر محتواست
منتظر رایحه ی دلپذیرت می مانم…بدرود


رها نوشته:

سپاسگزارم از لطفتون و شعرهای زیبایتان .


میلاد نوشته:

سلام …خوب این همه مدت با این همه مطلب خوب کجا بودید دوست خوبم من ۲ ماه دارم تو نت مینویسم و تازه نوشته هام به خوبی شما نیست و میتونی راحت همه رو بخونی من چیکار کنم حالا با این همه آرشیو خوب و قوی ؟

خوشحالم که تو این روزهایی که فقیرم از لحاظ مطالب خوندنی یه منزل واسه خوندن مطالب خوب و قوی پیدا کردم …

من شما رو لینک کردم با عنوان از هر دری سخنی البته بدون رعایت قوانین دموکراسی ! مرسی میشم که شما هم من رو لینک کنید …

مرسی از نظر خوبت دوست خوب و حدیدم .

کاش در شلوغی شهر همان خبری بود که در خلوت ما …


محب نوشته:

خیلی عالیه
ومن الله التوفیق


حسامی نوشته:

سلام برشما وممنون از حضورتان در حسام سرا
گشتی در نوشته هایتان زدم واز حسن انتخابها واشعارزیبایتان بهره بردم . دوستی در دنیای مجازی باشما برایم افتخار است وامید دارم بتوانم از شما بیاموزم . برایتان در هرجا وهر موقعیتی که باشید خوشبختی وسربلندی آرزو دارم
بااحترام بیشمار

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 04:00 21/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

بهار ب تو

بهار ب تو غمم را هزار چندان کرد
چگونه می شود این زخم کهنه درمان کرد
چو بر گشود سر زلف ابر دست نسیم
دو باره خاطر مجموع من پریشان کرد
دلم به رسم غریبان به یاد یار و دیار
نشست پای ضریح غروب و افغان کرد
لهیب درد ز هر آشیانه می خیزد*
کدام سحر عزا و نشاط یکسان کرد؟
درخت ها همه تاراج نامه ایست پریش
چمن،حکایت آن غارتی که طوفان کرد
رهین منت اشکم که شرح درد مرا
به واپسین دم دیدار با تو آسان کرد
هوای روی تو با باده هم نرفت از سر
نمی شود پس ابر آفتاب پنهان کرد
در اشک و آه به سر می شود شبم،راثی
ببین چه با من سر گشته شام حرمان کرد!

بهار ۷۵

*با وام سپاسی از مرحوم نوذر پرنگ

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۲۶ پاسخ برای "بهار ب تو"

مریم نوشته:

سلام
خیلی زیبا سرودید خوش به حالتون اگه ننوشته بود نام شاعرو فکر میکردم مال حافظ باور کن

تو نیستی هفت سینم چیدن نداره/میگن عیده…ولی دیدن نداره


مهناز علی پناه نوشته:

زیبا بود
پایدار باشید
سال نو مبارک


دست خیال نوشته:

زیبا بود واقعا لذت بردم… چگونه می شود این زخم کهنه درمان کرد…
راستی پیشاپیش سال نو مبارک.


الیاس نوشته:

سلام
جالب بود
موفق باشی


جام الست نوشته:

با سلام و عرض ارادت به حضور شما دوست گرامی:
بنده هم آغاز بهار طبیعت و عید نوروز باستانی را به شما و دیگر عزیزان تبریک و تهنیت می گویم و از درگاه باریتعالی خیر و برکت و عزت و سلامت و سعادت برایتان مسئلت می کنم.
با احترام: خواهر شما م.ن.پروا


حفره نوشته:

درود و سپاس از حضورتان
و این خانه چقدر زیبا و شاعرانه است…


مسعود ناظم رعایا نوشته:

سلام
خوبید
رسیىن نوروز جشن باستانی ما که شناسنامه مان است بر شما و همه ی خواننده های تارنمایتان خجسته باد با تشکر لینکتان زینت صهبای شیدایی شد شادکام و سرفراز بمانبد و بدرود


محمد مهدی نوشته:

تند بادی به نام بی ب سی فارسی


آرش نوشته:

زیبا بود.ممنون


حضرت خضر نوشته:

عید شما مبارک
شعر زیبایی بود


محمد (دمکراسی بعلاوه صفر) نوشته:

در رابطه با پیامی که دادید باید بگویم حق با شماست مشکل مملکت ما اینست که NGO ها ضعیف هستند اما مساله ای که مدتها ذهن مرا به خود مشغول داشته این است که چرا؟ چرا NGO ها در ایران ضعیف هستند؟


sahar نوشته:

سال نـو مبــارک . با بهترین آرزوها


مریم نوشته:

بگو کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟؟
بهار ب تو خزان است و قصه قصه برف
منتظرتون هستم
امیدوارم در این سال به تمام آرزوهای پاک و قشنگتون برسید


علی نوشته:

سلام.
آن یار که عهد دوستداری بشکست..
می رفت و منش گرفته دامن در دست..
می گفت که دگر باره به خوابم بینی…
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست…

ممنونم که سرزدی.
انشااله سال وب و پر برکت و با انگیزه ای داشته باشی.


ر-الف / دیلمقانی نوشته:

سلام بر راثی پور عزیز

نمیدانم این آن حالت را نداره که برایتون گل بفرستد. بهرحال گل به جمالت
اونهم که از مرحوم نوذر پرنگ آوردی تضمین است .
دستتون درد نکند عالیست .
نوروز باستانی در انتظار


طاهره دررودی نوشته:

و دوباره نوروز

با عرض تبریک سال نو

با مطلب بالا به روزم


سیاوش کاویان نوشته:

نوروز باستانی یر شما شاعر و ادیب گرامی مبارک باد.
از اظهار لطف تان بسیار سپاسگزارم.
شاد باشید و همیشه خندان.


سهراب ساعی نوشته:

سلام بر دوست خوبم
ابتدا سال نو و عید را به شما و خانواده تبریک میگویم
بعد اینکه بسیار زیبا سرودید و این بیت را خیلی دوست دارم

رهین منت اشکم که شرح درد مرا
به واپسین دم دیدار با تو آسان کرد

ممنون و موفق باشین


محمد مهدی نوشته:

سالگرد وبلاگ نویسی من


گاه نوشت های دبیر ادبیات نوشته:

ساقیا آمـــــــــــدن عید مبــــــــارک بادت
وان مواعیـــــد که کردی مرواد از یــــادت
در شگفتم که در این مدت ایــــــام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل مــــــی‌دادت
برسان بندگی دختر رز گــــو بـــــه درآی
که دم و همت ما کـــــرد ز بنــــــد آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیـــافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشــــم بد دور کز آن تفرقــــه‌ات بـازآورد
طالـــــــــع نامـــــــــور و دولت مـــادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طـــــــــوفان حوادث بـــــبرد بنیادت
***********************************
سلام ای دوست
عرض ادب و احترام
پیشاپیش فرا رسیدن عید باستانی نوروز را به شما و خانواده محترم تبریک عرض می کنم و امیدوارم سالی سرشار از موفقیت در پیش داشته باشید


یلدا علایی نوشته:

ممنون از نظراتتان. شعرتان پر اندوه و زیبا بود.


لطف الله نوشته:

دوست عزیز و همکار محترم، از اینکه با این سایت زیبا و دلنشین خود به ما اجازه تنفس در حال و هوایی ادبیات را می دهید مایه مباهات همچو منی است امیدوارم این عید بر شما مبارک باش. در ضمن مطلبی که گفته بودید تاکنون در جای منتشر نشده است و اگر با دقت بیشتری نگاه کنید متاسفانه از نظر دست اندکاران مطبوعات و کتاب غیرقابل انتشار هم هست


مهرداد امیررحیمی نوشته:

نویسنده عزیز جناب محمد رضا راثی پور
با سلام و عرض ادب و تبریک سال نو
از بازدید و کامنت دوستانه ای که برایم گذاشتید ممنونم ، مطالب صفحه اصلی را کامل خواندم ، در شعر بسیار توانا هستید و در نگارش قلم شیوا و زیبایی دارید و انتخب مطالب فوق العاده است مار قهقهه ، خاطرات بوریس باژانف ، منظومه سازیمین سوزو و حکایت را بسیار جالب دیدم و آموزنده ، برای انتقال مطالب به دوستان شیوه قابل تعملی انتخاب فرمودید که نشانه درایت و زیرکی شماست …
ضمنا چون به اسطوره ها ! علاقه مندید رمانی با نام اشک خدایان در وبلاگ دیگری قرار دادم که در بخش پیوندها ” مهرداد امیررحیمی ” است که براحتی قابل دسترس است …
امیدوارم هر روز پویاتر باشید و دوستان را در اطلاعات ارزشمندتان سهیم کنید ، ما را هم بی نصیب نگذارید …
با آرزوی بهترین ها برایتان
ارادتمند امیررحیمی


محمدرضا یزدان‌پناه نوشته:

بسیار زیبا بود امیدوارم با او باشید…
سال نو مبارک


محمد یزدی زاده نوشته:

باسلام و تبریک سال نو و آغاز بهار طبیعت؛ با مطلب زیر به روزم.
هنوز هم فرشته های زمینی پیدا می شوند.


مهسا موسی زاده نوشته:

سلام دوست عزیز.بابت کامنت زیباتون متشکرم و به خاطر طبع و ذوق شاعرانتون بهتون تبریک میکم.راستش بعد از خوندن اشعارتون شدیدا تحت تاثیر قرار کرفتم و باید اعتراف کنم که دلم میخواد باز هم از مطالبتون بهره ببرم.بنابراین خوشحال میشم نام شما رو در لیست دوستان لینک شده در وبلاکم ببینم.صمیمانه منتظر نظر شما هستم.

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 04:47 12/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

پیله

بگذرد این اضطراب پیله سرانجام
لذّت پروانگی به این خطر ارزد!
کرم ،در این فکر خام خفت و ندانست
صبح محال از کدام دامنه سرزد

از شب این پیله تا سپیدهء پرواز
فاصله ای نیست جز توهّم و تردید
زین پل ناپایدار هرکه نظر کرد
کشتهء خود را به قعر دره عیان دید!

بگذرد این موج موج وسوسه اما،
جانب این ورطه بادبان نفرازی!
پیلهء نابودی است این ،نه رهائی
هستی خود را در این خیال نبازی!

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۲۱ پاسخ برای "پیله"

اصلاح طلب نوشته:

سلام.
خیلی شعر قشنگی بود.کارشناسی من ادبیات فارسیه.
اینه که به شعر خیلی علاقمندم.
وبلاگ جالبی دارین.
خوشحال میشم تبادل لینک کنیم.


قلم یاز نوشته:

سلام جناب راثی پور.
ضمن تشکر از حضورتان باعث خوشحالی گردید.
سروده زیبایی است برایتان موفقیت آرزو می کنم . زنده باشید و سرافراز .


محمد مهدی نوشته:

با سلام
اول ممنونم از اینکه به دل نوشت سر زدی
دوم اینکه اگه دوست داشته باشید تبادل لینک کنیم
خبر از شما


محمد مهدی نوشته:

خواهشاٌدل نوشت نه دل نوشته ها


کوشا آزادی نوشته:

سلام نوشته بودید نهضت آزادی خواسته یا ناخواسته بزرگترین ضربه را به ایران زد! دلیلی برای سخنتان ندیدم. در نوشته‌هایتان هم جست‌وجو کردم چیزی در این باب یافت نشد. خوشحال می‌شوم با استناد و استدلال ثابت فرمایید بیهوده سخن نفرموده‌اید. بدرود..


فرید صلواتی نوشته:

آقای خاتمی خداحافظ !؟


سید مهران.ح نوشته:

سلام آقای رائی پور خیلی باعث افتخار بندست که به وبلاگ این حقیر سری زدید من شما رو در لیست لینکهام با اجازتون قرار میدم بازم به ما سر بزنید


سروش رهگذر نوشته:

از لطف شما بسیار سپاسگزارم

موفق باشید/


اصلاح طلب نوشته:

هفته نامه یا لثارات وزرای پیشنهادی خود را به خاتمی برای انتخاب در کابینه اش اعلام کرده است ….
به روزم.

راستی لینک شدین…


راثی پور نوشته:

باز هم سلام.خدمتتان عارضم که گاه بسیاری از اعمالی که با اهداف خیر خواهانه صورت می گیرد منجر به نتایج نامطلوب می شود.مثلا همین مخالفت مدرس با جمهوری رضا خانی که تبعات آن استمرار دیکتاتوری سلطنتی بود.
در مورد دلیل خواهی شما هم فقط به یک مورد از موارد بیشمار اشاره می کنم.اخیرا دارم خاطرات بازرگان را می خوانم و به نحوه محاکمه ایشان رسیده ام.ایشان موارد دور زدن قانون را در محاکمه خود بر می شمارد و به آن اعتراض می کند.این درست،ولی همین حضرات در بحبوحهء اوائل انقلاب چشم خود را بر محاکمات بی قاعدهء خلخالی بستند و همین یزدی عزیز در پاره ای موارد نقش مستنطق را در این دادگاهها بازی کرد که فیلمشان موجود است.آیا اینان نمی توانستند زبانا و عملا مخالفت خود را با این رویه ناصحیح ابراز کنند و حسابشان را از متخلفین جدا کنند.تاریخ فراموشکار نیست. لطفتان مستدام


جام الست نوشته:

با سلام و عرض ادب:
احسنت بر شما و این ذوق و قزیحهء سرشار خدادادی شما!
بسیار زیبا و شیوا می سرائید.
برایتان روزهایی بهتر از امروز آرزو می کنم.
با دو غزل و یک شهر نو با نام ” انتظار ” منتظر حضور پر مهرتان هستم.
با احترام: م.ن.پروا


عباس قبادی(باساک) نوشته:

سلام دوست من
شعر زیباتونو خوندم و لذت بردم
اما توصیه میکنم خط وبلاگتون رو تغییر بدید


سهراب ساعی نوشته:

سلام دوست بسیار گرامی
ممنون که به من سر زدید و نظرات گرانبهاتون همیشه کمکم میکنه
چهار پاره زیباتون رو خوندم و لذت بردم ازش.
اون شعر بر سنگ مزارم تغییر کرد و به وزن عروضی برگشت
من همیشه یه شعری رو اول که از احساسم ناشی میشه میگم بدون اسنفاده از اوزان عروضی و بعد تازه میشینم درستش میکنم و به وزن عروضی میرسونمش
البته کار اشتباهیه اما به نظر من گاهی کلمات خارج از وزن و هجاها خیلی زیباتر هستند و مفهوم قشنگ تری دارند اما این اوزان عروضی نمیذاره به راحتی حرف و احساست رو بیان کنی. من با اینکه عاشق وزن آزاد و اشعار نیمایی و سپید هستم و اینقدر که اشعار نو را از حفظ هستم و باهاشون زندگی میکنم اشعار کهن و کلاسیک را از بر نیستم اما نمیدونم چرا کششم به اشعار کهن و غالبهای آن بیشتره.
در مورد یاد آوری سرگذشت بزرگان ایران زمین من احساس میکنم که ما به ایشان همیشه مدیون بوده ایم هستیم و خواهیم بود و با این مطالب شاید یه کوچولو از زحماتشون رو جبران کرده باشیم و البته خیانتهای عده ای رو هم بیان کنیم که آزادی و دموکراسی رو از ایران و ایرانی گرفتند.البته همیشه من بی طرفانه قضاوت کرده ام و می کنم و فقط حقایق را سعی میکنم بیان کنم.
به هر حال همین از دستمون بر میاد
مرسی از حضورتون و خوشحال میشم باز هم سر بزنین
ممنون و موفق باشین.


ر- الف / دیلمقانی نوشته:

سلام
خوب و زیباست .
ممنون هم از کامنت و قدمت
موفق باشی


hamaknoon نوشته:

آنانکه گذشته را بیاد نمیاورند ،محکوم به تکرار آنهستند!

سانتایانا

آپم

< p>همکنون…


محمد مهدی نوشته:

یادمانی از یاران


نازنین ( برگ بی برگی ) نوشته:

سلام … در مورد این شعر چند تا سوال ازتون داشتم … نمی دونم شاید هم من درست نفهمیدم منظور شما را :)
امیدوارم مجالی پیش بیاد در این مورد صحبت کنیم .


غ.ح.ایرجی نوشته:

سایت زیبایی دارین.ممنون از حضورتون.


صادق دارابی نوشته:

خدای من !

رسیدیم

اما هنوز سرگشته ایم .


لطف الله شیرین زبان نوشته:

دوست گرامی من از اینکه در این وانفسای روزگار هنوز هم داستان می خوانی و شعر می گویی برتو درود می فرستم.ذوقت مستدام


zizi نوشته:

سلام من اولش به خاطر شرکت در نظرسنجی انتخابات اینترنتی به وب سایتتون اومدم از وب سایتتن خیلی خوشم اومد اشعار زیبایی سرودین در ضمن خوشحالم از اینکه نظر شما راجع به انتخابات شبیه نظر منه قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود
به امید ایرانی آباد و آزاد.
در ضمن اگهاگه سایتتون خبرنامه هم داره مایلم از خبرنامه ی شما استفاده کنم ممنون میشم اگه اونو به آدرس ایمیلم بفرستین.
” شب خوش “

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 04:44 12/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

اسفند< /h2>

ماتم گرفته آینه و تقویم
اسفند کوله بار سفر بسته
من،کوله بار حسرت

ماتم چرا نگیرد
زندانیی که لحظه به لحظه
نزدیک می شود به عقوبت!

اسفند ۸۶

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۲۱ پاسخ برای "اسفند"

چکاچک نوشته:

besyar arzeshmand kar mikoni


بگذار همین بمانم نوشته:

سلام دوست خوش دلم…
خوبی؟
خیلی دوست داشتم بدونم از کدوم وبلاگ اومدی. اگه امکانش بود بهم بگو…


navid نوشته:

salam shareton ziba bod.balle matam gerefte.


خورشید نوشته:

درود
از اینکه به نوشته من در کشکول توجه کردی و یاداشت هم گذاشتی سپاسگزارم
سروده “اسفند” به دلم نشست
یک وبلاگ نویس یزدی را به طور غیابی به سه ماه زندان محکوم کرده اند! با نوشته ای در همین باره به روزم
شاد و پیروز و تندرست و نویسا باشی
بدرود


اصلاح طلب نوشته:

سلام.
خوبی؟
نمیدونم این شعرت رو خودنم یانه!
ولی منم بدجوری اسفند حالم گرفته میشه.
همه از اومدن سال نو خوشحالن اما من سالهاست که فقط گذر عمر برام تداعی میشه….


عدالتخواه نوشته:

سلام
شعرتنهاموضوعیه که کم میشنوم ومیخوانم وزیادبهش فکرمی کنم شایدیک روزچندتاغزلی گفتم شاید فعلابایدمطالعه کنم چون اصلاچیزی ازشعرنمیدونم
به هرحال شعرنورومن فقط ازکلام سپهری قبول دارم به طورکل زیادنمی پسندمش
والعاقبة للمتقین


جام الست نوشته:

با سلام و عرض ادب به حضور دوست ارجمند جناب راثی پور:

روزگاری از سر انگشتم فسون می ریخت!
می توانستم به دستانی
در دل هرقطره طوفانی بر انگیزم
می توانستم به ترفندی
کاروانی رد کنم از روزن سوزن!

…..و رجز می خواند این تصویر
و ملال از لحن این آئینه می ریزد

کاش بین”آنچه بود”و “آنچه اینک نیست”
می توانستی پلی بستن!

احسنت بر شما! و نگاه عمیقتان به گذر عمر !
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

از حضور و نظر ارزشمندتان در جام الست بینهایت ممنونم.
با احترام:م.ن.پروا


مهدی فر زه نوشته:

جمعه ۲۳ اسفند۱۳۸۷ ساعت: ۱۲:۱۸ توسط:راثی پور
سلام مهدی جان.نظر و سلیقه شما برایم محترم است ولی کجای این شعر تقلیدی شاهکار است.ممکن از لحاظ بازی های کلامی برجستگی داشته باشد ولی کلا کار لغو و باطلی است.یا حق
———————— ————————&mda sh;————————& mdash;———————&mdas h;——–

سلام.دوست گرامی آقای رائی پور. آخر اینکه شعر نو نیست که شاهکار باشد.
این شعر را صرفا به خاطر طنزش و اینکه از ردیف غلط استفاده کرده بود انتخاب کردم. تاچه قبول افتد و چه در نظر آید. راستی، وبلاگت خیلی جالب است و تازگی دارد.موفق باشید.


پایان نوشته:

salam
khoshhal shodam be vebam sar zadid.
faghat hamin shero khoondam,felan nazari nemidam ta bad enshallah.
piroozo shad bashid


دهقان< /cite> نوشته:

سلام با “حضور میر حسین موسوی و نفاق عیان شده ی بخش ضد انقلاب دو جناح ” بروزم، ممنون که سری میزنید، یا علی


نفیسه سادات علوی نوشته:

من نگفتم عشق و ناموس آلت قتاله اند
آدم ناراحت میشه که شعرشو خوب نمی خونید


مهدی فر زه نوشته:

سلام.
شعری از شما را در شاهکارهای شعر نو پارسی قرار داده ام و وبلاگ شما را در فهرست پیوندها قرار داده ام.
می خواستم از مقاله هایت که شعر ترکی داشت استفاده کنم اما ترجمه ی فارسی شعرها در مقاله ها نبود و من هم که ترکی بلد نیستم. موفق باشید


راثی پور نوشته:

عشق و ناموس آلت قتاله نیست
مایهء عصیان هر رجاله نیست
غیرت عاشق نه از روی هواست
بازتاب اشتیاقی بی ریاست
غیرتت گر نیست از روی هوس
ملک طلق خود ندانی میل کس


غ.ح.ایرجی نوشته:

سلام.به روزم.
آقای رفیعی خسته نباشید!
.
.
.
اگه وقت کردین به این آدرس هم یه سری بزنید و یه نظری بدین.
http://www.namayesh1 .blogfa.com


farzad نوشته:

و چه خوب می شد اگر عقوبت همه ی ما باهار بود؟


حضرت خضر نوشته:

آها یعنی عید رو به عقوبت زندانی تشبیه کردی؟


راثی پور نوشته:

جواب به جناب خضر
آمدن عید و نو شدن سال از یک نظر عقوبت است و حسرت برای یک سال پیر تر شدن و نزدیک تر شدن به پایان عمر.


سهراب ساعی نوشته:

سلام بر دوست خوبم
شعر زیبای دم عیدتون و مطلب زیباتون در مورد سهراب و عرفانش را خواندم ومن معتقدم هر جمله و کلمه سهراب در عین سادگی سرشار از عرفان و فلسفه ای پنهان در وجود خود است.همینطور نقاشیهایش که در عین سادگی هزاران حرف و نکته در خود دارند و واقعا سهراب شاعر رنگهاست و نقاش کلام.
و ممنون از اطلاعات با ارزشی که در مورد طاهره قرة العین دادین.
و خوشحالم یکی پیدا شد که مطلب مرا بادقت خوانده و فهمید که منظور بنده از این مطلبی که نوشتم چه بوده.
من این مطلب را نوشتم تا بفهمم شاعر واقعی این شعر که بوده اما اکثرا به بحثهای دیگر میپردازند.البته مقصر خودم هستم که چندتا موضوع را با هم مطرح میکنم.
در مورد این نکته ای که شما فرمودین آیا احتمال اینکه شعر مال نیازجوشقانی باشد نیست نه؟و آیا این دیوانی که از قرة العین به جا مانده جعلیست؟ و آیا امکان اینکه در این بین دشمنی و عنادی به خاطر کیش بهاییت در بین باشد به چشم نمیخورد؟
و آیا اجازه هست من شعری که از اخوان ثالث در وب سایتتون بود با نام مار قهقه که جایی هم منتشر نشده بود البته با ذکر منبع در وبلاگم استفاده کنم؟
به هر حال ممنون از اطلاعات با ارزشتون و ممنون که بهم سر میزنین دوست خوبم.
پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم و اکیدوارم سال خوبی داشته باشین.
مرسی و موفق باشین.


محمدرضا یزدان‌پناه نوشته:

باید هم ماتم گرفت….


بهزادتبریز ی نوشته:

درود بر شما دوست عزیز
از حضور شما در وبلاگ خودم سپاسگذارم
وب سایت زیبایی دارید خصوصا با شعرهای ناب
من بعد زودتر برای عرض ادب سر می زنم
موفق باشید


اصلاح طلب نوشته:

این روزها کتابی دردستم بود که واقعا برایم جالب آمد.خواستم آنرا به شما هم معرفی کنم تا در تعطیلات حتما اگر توانستید آنرا تهیه و مطالعه بفرمایید. …

به روزم.خوشحال میشم سر بزنید.

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 04:41 12/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

حکایت< /h2>

سی سال گذشت و ما ندانستیم
در چرخش مهره ها چه حکمت بود
و حسرت چیرگی در این شطرنج
بال و پر فکرمان چه سان فرسود

این نطع،خلاف میل ما چیدند
آرایش آن زما نپرسیدند
بیهوده در انتظام صف کوشی
تقدیر چو غیر ازین پسندیدند!

از هیبت این طلسم سهم آگین
تالار خیال ما به خود لرزید
آویخت ز پرده عنکبوت خوف
آتش ز رواق ما فروبارید

تلخیّ شکست و شهد پیروزی
اقبال پیاده بر نینگیزد
وقتی به دو سوی این دوار شوم
چون برگ خزان به خاک می ریزد!

دسته بندی شده در: اشعار خ دم


۱۱ پاسخ برای "حکایت"

ارش نوشته:

مشکل اینکه چرا بعد از سی سال به اینجا رسیدیم را باید در خود جستجو کنیم نه حاکمان.متاسفانه ما انسانهای هستیم که علاقه زیادی به قهرمان سازی داریم هر بار دلبستن به یک قهرمان بدون اینکه خود قائل به دادن کمترین هزینه بابت ارمانهایمان باشیم.


میلاد نوشته:

سی سال گذشت و ما ندانستیم
در چرخش مهره ها چه حکمت بود

سلام …این از اون تکیه کلامهای ثابت من میشه !
با نظر آرش مخالفم کاملا و فکر میکنم ایراد رو چون در خودمون میبینیم واسه همین نمیتونیم برطرفش کنیم و این قهرمان سازی و علاقه ی ما به قهرمان سازی هم اصولا خارج از حیطه ی ماست و وارد ذهنمون میکنند و …بحث و حرف زیاد در این مورد …

شعر قشنگی بود و پرمغز !‌

خوشحال میشم مطلب جدیدم رو بخونی و نظر بدی
((کدام ؟ دیدن یا ندیدن…))

فعلا .


فرید صلواتی نوشته:

رائی پور عزیزدوستت دارم ولی شک دارم که دوستت دارم. شرمنده ام ،چون دمدمی مزاجم ، شاید ساعتی دیگر،کس دیگر را دوست داشته باشم


سیاوش کاویان نوشته:

ممنونم همکار ارجمند از حضور و نظر با ارزشتان.
مطالب وبلاگ شما هم بسیار خواندنیست.فقط اگر با فونت درشت تری نوشته شود خواندن آنها راحت تر است.
شاد باشید


محمدزاده علمداری-تبریز نوشته:

شماها نه عرق وطن دارید و نه متعصب به ملیت خود هستید.شماها یکسری شیفتگان تمدن غرب و تجددگرایی روشنفکرمابانه هستید که چون احساس پوچی و حقارت میکنید همیشه در د من غرب عزت و کرامت خود را می جویید.تاریخ سیاه طاغوت هم اثبات کننده کارنامه درخشان شماهاست.البته اگه انکار نکنید!!
آری راثی پور روشنفکر! این انقلاب با تمام کاستیهایی که دارد و البته در هر حکومتی طبیعی است،عزت و غیرت و استقلال و خودباوری را به ملت بزرگ ایران بازگردانده و برای ایران شناسنامه ای مستقل و معتبر داد.
نمی دانم جرات درج این نظر من را دارید یا همانطور که گفتم شماها فقط ادعای روشنفکری و آزادی بیان را دارید.


علیرضا بیگدلی نوشته:

سلام!
ممنونم که به وبلاگم سر زدی.
در مورد نظرت که نوشته بودی کاش دولتمردان ما هم چنین جرات داشتند باید بگویم که دولتمرد سابق مان که از اصلاحطلبان بود چنین جراتی نداشت ولی جناب دکتر احمدینژاد را کل دنیا به عنوان شجاع ترین فرد می شناسند.
خدانگهدار.


راثی پور نوشته:

خدمت آقای محمد زاده عرض کنم که عرق ملی و میهن پرستی چیزی نسبی بوده و پارامتر فیزیکی نیست که با متر و معیار سنجیده شود.ولی همان دینی که شما از آن دم می زنید ما را به اخلاق حسنه و سنجیده گوئی ملتزم کرده.این نهایت ضعف ماست که در برخوردباکسی که مخالف عقیدهء ماست از مدار ادب خارج شویم


سید محمد رحیم زمانی نوشته:

سلام می دانستم آدم بزرگی هستی اما با این شعر در چشمم تبدیل به قهرمان هم شدی .انتقاد درست و سازنده یعنی همین . کسی که وطنش را دوست دارد از واگویی انتقاد روی برنمی تابد . این چند دوستی هم که دم از عرق ملی و … می زنند مراجعه کنند به
۱- نامه حضرت علی ( ع ) به محمد بن ابی بکر حاکم مصر
۲- سخنرانی امام خمینی در مراسم حکم تنفیذ ریاست جمهوری شهید رجایی
یادمان نرود حکومت ما (جمهوری) و (اسلامی) است . انتقاد ما از مسئولین معنایش مخالفت نیست . استفاده از حق دموکراسی دینی است . این موضوع را مسئولین فهیم به خوبی می دانند . اراجیف آدمهای کوچک دلسردتان نکند . به قول دوستم سعید بیابانکی :
هر روز با انبوهی از غمهای کوچک
گم میشوم در بین آدمهای کوچک
غمهای من اندازه ی صحرا بزرگند
ما را نمی فهمند آدمهای کوچک


مصطفی جواهری نوشته:

سلام شاعر عشق محمدی …
قال رسول الله (ص):الناس بدین ملوکهم
یا علی


مژگانبانو نوشته:

سلام بر شما. ممنونم از دقت نظر اما حقیر ” استاد” نبوده و نیستم و نخواهم شدهرچند که افتخار “شاگردی” اساتید را دارم. علاوه بر زیبایی قالب این خانه، سروده نیز زیباست.
دست شما درست.


غزاله نوشته:

قشنگ بود گرچه زیاد با ناامیدی موافق نیستم!

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 03:24 11/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

تلنگر< /h2>

-روزگاری از سر انگشتم فسون می ریخت!
می توانستم به دستانی
در دل هرقطره طوفانی بر انگیزم
می توانستم به ترفندی
کاروانی رد کنم از روزن سوزن!

…..و رجز می خواند این تصویر
و ملال از لحن این آئینه می ریزد

کاش بین”آنچه بود”و “آنچه اینک نیست”
می توانستی پلی بستن!

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۲۲ پاسخ برای "تلنگر"

طاهره دررودی نوشته:

سلام وخسته نباشید:

شعر بسیار زیبایی بود وپر معنا

در ضمن از اینکه این افتخار را به من دادید تا با شما هم لینک بشوم متشکرم من هم شما را لینک کردم اما جهت اطلاع لطفا مرا با نام خودم لینک کنید

طاهرهدررودی

سپاسگزارم

< hr /> مسیح نوشته:

راثی پور عزیز ممنون از راهنمائیهات


سحـر نوشته:

زیبا بود و خواندنی اما گمان می کنم ” کاش بین آنچه بودوآنچه اینک نیست می توانستی پلی بستن! ” باید اینگونه نوشته می شد : کاش بین آنچه بود و آنچه اینک هست …
در واقع “آنچه بود و اینک نیست ” تعریف یک چیز است و معنای واژه ” بین ” نا مشخص است .
من این مشکل را جای دیگر هم حس کرده ام . در ترانه ای مشهور :
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواری ست دنیا !

” در ضمن لینک دادم “


راثی پور نوشته:

ممنون از حضور و نظرتون.منظور من از این سطر ارتباط دادن بین توانائی ها و ناتوانی هاست. با تبدیل نیست به هست این معنا افاده نمی شود.


فرامرز طاهری نوشته:

برای نظام ولایت فقیه مذاکره با امریکا تا جائی خط قرمز است که استمرار نظامشان در خطر نباشد و با استفاده از مخالفت با امریکا بتوانند منطقه خاورمیانه را به هرج و مرج بکشانند.اما در صورت در خطر قرار گرفتن فکر میکنم خیلی زود از مواضع خود عقب نشینی نمایند.بررسی تاریخ کلیه گروه ها و نهضت های اسلامی در خاورمیانه این را نشان میدهد


eric نوشته:

نه دوست من اینطور نیست با هم متفاوت هستند ..امتحان کن


مسعود ناظم رعایا نوشته:

سلام بر دوست خوبم.حقیقتش را بخواهی من سر می زنم اما چیزی در بخش نظرات ننوشتم.از محبتت ممنونم.بدرود


مسعود ناظم رعایا نوشته:

نگاهی کوتاه به شعر تلنگر از دوست نادیده را ئی پور
گفته اند داشتن حسرتهای بزرگ ،آدمی را شاعر می کند.یکی از بزرگترین حسرتهای آدمی این است که عمر می گذرد و چه بر لب جوی بنشینی و چه ننشینی این آب هر لحظه از پیش رویت و یا پس ذهنت می رود و می رود و شاید هم مانند آب شعر سهراب پای سپیدارها هم نمی رود.می رود به آنجایی که مزار آباد شهر بی تپش نامش نهاده اند.رائی پور در شعر تلنگر راوی ملالی است که در لحن آیینه خانه نشین شده و چقدر تلخ است و زهر آلود.
هر چقدر شعر را بیشتر می خوانم به رد پای شاملو بیشتر نزدیک می شوم.با زبانی که در برخی جاها وصله ناجور است.مانند کاروان.یا تصویر روزن سوزن.وقتی در بند اول شاعر با خویشتنش در نجواست و در بند سوم با فعل می توانستی گفتگو را به مخاطب می برد ادمی حال می کند.گاهی حشو هم هست مانند اینک یا سر در سر انگشت.اما هر چه هست شعر جهان وطنی است شعری است که در هر جا بخوانیش حسرت و اندوهیاد گذشت عمر را حس خواهند کرد.برای رائی پور در دنیایی که شعر، بی مخاطب ترین پیامهاست ارزوی روزگاری به کامتر دارم و اینکه کاش خواننده شعرش تنها شاعران نباشند.و باقی درود و دو صد بدرود.


فریبا یوسفی نوشته:

سلام
از حضورتون ممنون.


امرتات نوشته:

دیر زمانیست که دستان ُ ما معجزه کردن را از یاد برده اند …


اصلاح طلب نوشته:

سلام.
خوبین؟
ببخشید دیر اومدم.
درگیر امتحانات بودم.
روح لطیفی دارین.
من عاشق شعرم……
مخصوصا شعر ÷ایین که منو یاد شفیعی کدکنی و کلاسهای ددوره کارشناسی انداخت.
چه روح بلندی دارد این مرد…….

منم به روزم.
خوشحالم میکنید تشریف بیارید…


زمهریر نوشته:

درود بر شما جناب راثی پور
شعرتان زیبا و عمیق بود
استفاده کردم


زمهریر نوشته:

باز هم درود
وبلاگتان در زمینه کامنت گذاشتن مشکل دارد اگر ممکن است در محیط دیگری وبلاگ را راه اندازی کنید


همایون سلحشور نوشته:

سلام آقا محمد رضا
مخلصم. الکی الکی منم دارم شاعر میشم. یعنی ادای شاعرا رو در میارم.
چندی قبل تبلیغ فراخوان شعر درباره لنگه کفش منتظر الزیدی رو دیدم و چند بیتی سرودم.
إن شاءالله آماده شد حتماً براتون می فرستم.
البته من بیشتر از اشغار قافیه دار(یعنی مثنوی) خوشم میاد ولی مجبورم فعلاً مثل غزل ردیف دار شعر درست کنم چون ظاهراً برای شروع راحت تره
ممنون که به یاد حقیر هستید و سر می زنید
منم از اشنایی با شما خوشحال شدم
موفق باشید


اسماعیل آزادی نوشته:

به افسون
روزگاران را به هم ریزم
به سر انگشت دستانم
هنر را روی پاپیروس دوران بی امان ریزم
رجز خوانم چنان بر صحنه آفاق
ولی این گفتن و همواره دیگر بودنم
اشک دمادم تا سحر ریزم
چگونه می توان
خودرابه این مجموع اضدادم بیامیزم
منم محصول این اضداد
گنه را دیگری سازد
سر خوبان
به دار جمله نامردان دوران ها بیاویزم


اسماعیل آزادی نوشته:

اولا سلام نکرده بودم
سلام
دوم شعرتان بسیار زیبا بود
به وجد آمدم
با تمش سرودم
ببخشید
با اجازه گذاشتم در وبلاگم


پیرو نوشته:

سلام عزیزم خوشم آمد از آمدنت
(یا سلام) عجب دوستی


حالگیر نوشته:

سلام
به نظرم کمی تصویر سازی کم داشت.
در ضمن از حضورو نظرتان ممنون!


غزل نوشته:

کاش بین”آنچه بود”و “آنچه اینک نیست”
می توانستی پلی بستن!

ممنونم از حضورتون . از آشنایی با شما خوشوقتم

برقرار باشید و سبز


arsham نوشته:

زیبا بود و خواندنی


اصیل زاده نوشته:

نام…نام خداست…
سلام…

شعر شما بسیار زیبا بود… البته من فکر کنم نیازی به پل بستن نیست…شما هنوز هم انگشتان توانایی دارید…
در ضمن فکر کنم در داشتن ارادت به استاد گرانقدر شفیعی کدکنی هم مرام هستیم…
به تارنگار من بیایید که ز تمنای تو در حسرت رستاخیزیم…!


ش نوشته:

سلام شعر بسیار زیبایی است و ضمنا با نظر سحر موافق نیستم . مفاهیم یک شعر احساس ، منظور و تفکر یک شاعر را می رساند . حتی اگر مورد پسند خواننده نباشد .

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 03:11 10/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

دیدم د شق را
شهری که همچو قابیل ،آموخت از کلاغ*
چون می توان شرار حسادت را
در زیر خاک نسیان ،پنهان کرد
وین سان مرور مرگ و عقوبت
در اضطرار دوران،;کتمان کرد

دیدم د شق و مسجد حمامه پرورش**
آنجا که زد به مصحف خود بوسهء وداع
عبدالملک چو تاج نهادند بر سرش
آنگونه ای که مرداب
تمکین کند قساوت گلهای گوشتخوار
این سرزمین ادبار
نوبت زند به نام هزاران سیاه کار:
عبدالملک ،ولید***
حافظاسد،معاویه،بشّاراسد،یزید!

دیدم د شق و غربت زینب را
آنجا که ایستاد علی وار
مهر سکوت از لب غمدیده برگسیخت
چندان که برج و کنگرهء قصر انقیاد
در خود دهان گشود و فروریخت

دیدم د شق را و ندانستم
این اژدهای هر نفسش آتش نفاق
-یاری گر معاویه در جنگ با علی-
چون می کند ز مائدهء شیعه ارتزاق!

دمشق-آذر ماه ۱۳۸۶

*قابیل پس از کشتن برادرش هابیل نمی دانست با جسدش چه بکند،دو کلاغ فرستاده شد که با هم جنگ کنند و یکی از آنان کشته شود،و آن یکی کلاغ کشته شده را به خاک بسپارد

**عبد الملک پیش از رسیدن به خلافت بسیار اهل زهد و ورع بود و اوقات را چنان به عبادت در مسجد می گذراند که به حمامه المسجد( کبوتر مسجد) معروف شده بود.وقتی به خلافت رسید بر مصحف کریم بوسه زد و گفت دیگر بین من و تو جدائی افتاد!

***نام حکام و خلفای اموی

دسته بندی شده در: اشعار خودم


۳۳ پاسخ برای "سفر نامه"

محمد مهدی نوشته:

با درود
بسیار زیبا و عالی بود استفاده کردم
من عاشق پست هائی هستم که با خوندنش آدم چیزی یاد میگیره مردم از بس شعر های بی معنی خوندم
موفق باشید


هاشمی زا ده نوشته:

صمیمی همدل عزیز واندیشمندم
شعر دلنشین ونو اندیشه تان که لبریز از تعابیر حماسی وتاریخی ونو اندیشه های با طرا وت بود.وبه تعبیری سفر نامه منظومتان دلنشین وزیبا بود
………………
چندی ست گما نم که قنا ری شده باشی
باید به دلم زمـــــــــــزم جا ری شده باشی
گل می شکفد از گل پیغـــــــــــام تو در من
باید که صمیمانه بهـــــــــــا ری شده باشی
………………..
همسفر باکا روان سبزه وگلهای رنگ رنگ…سفر سبز بهار را پی میگیریم…وبا پیام معطرتان دل وجانی تازه می کنم. وبا نوید سالی خوش در هوای معطر تان..از طراوت عشق ومحبت وصمیمیتتان چون گل می شکوفم…دوستیت پایدار..قلم وقدمت همیشه ایام سبز
ای سبز ترین بهار ها در نامت
می آیی ومیشکوفم از پیغامت


عدالتخواه نوشته:

سلام
ولی من چیزهایی دیگرهم دیده بودم دیوارهایی که دربلندی های جولان هنوزازخون مسلمانان رنگین بودوقران راکه فرمودواعتصموابحبل الله جمیعاولاتفرقوا وعلی راکه فرموداگرخلخال ازپای زن یهودی درسرزمین اسلامی دراورده باشندومردمسلمان ازاین غصه بمیردرواست وشریعتی راکه دوست داشتن رابرترازعشق می دانست من مسلمانم
والعاقبة للمتقین


فرید صلواتی نوشته:

محمدرضای عزیز سلام مطلب خوب و پر از اندیشه تان را هم نگاه کرده و هم خواندم حرفها درونش مستتر بود .موفق و موید باشید


فرید صلواتی نوشته:

شما نیز به دوستان خوب من پیوند زده شدید


مسعود ناظم رعایا نوشته:

دوست نادیده ی من درود

امر فرموده بودی که در باره سروده ات نظر بدهم.چشم .تو هم قول بده ناراحت نشوی.
سروده زیبای مطولی است.اطناب در ان به چشم می خورد .پیام شعرت زیباست .
بند اخر که پیام اصلی شعر است و بند پیشین بر وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن دارای وزن مضارع مثمن اخرب مکفوف و مقفی نیز هست.اما در شعر نیمایی تو در بندهای پیشین اشکالات وزنی وجود دارد.در بند نخست سکته های زبانی دیده می شودو ایضا حشو.
کلمه شهر در دمشق مستتر است.دیدم د شق را شهری(؟).تلمیح زیبای سامی در بندهای شعرت بسیار به جا و مناسب به کار رفته است.تلمیح نخستین انچنان روشن است که نیازی به ایضاح نبود اما تلمیحهای بعدی برای خواننده معمولی انچنان واضح نیستند که خودت متوجه شده ای و انها را شرح داده ای پس شعرت در طبقه بندی بین خواص و عوام سرگردان است.
کاش به جای انکه توضیح بدهی استعاره می ساختی
برای نمونه
عبدالملک چو تاج نهادند بر سرش .شرح کنش است می توانی ان را بهتر و زیباتر با استعاره جلوه دهی یا
خاموشی بلال به”باب الصغیر”را*
خواننده و شنونده با شنیدن نام بلال می داند که او مرده است. خاموشی بلال را می توانی بهتر با تشبیهی یا استعاره و مجازی بیارایی و دچار حشو هم نشوی.
اما در روزگاری که خیلی از شعرها حرفی برای گفتن ندارند شعرت حرف دارد راستی می دانی من گزیده ای از شعر معاصر را دارم انگونه که خودم می پسندم شعرت را برای خودم اینگونه نوشتم

دیدم د شق و مسجد حمامه پرورش**

آنجا که زد به مصحف خود بوسهء وداع

عبدالملک؛ آنگونه ای که مرداب

تمکین کند قساوت گلهای گوشتخوار

دیدم د شق و غربت زینب را
آنجا که ایستاد
مهر سکوت از لب غمدیده برگسیخت
چندان(آن سان) که برج و کنگرهء قصر انقیاد
در خود دهان گشود و فروریخت
دیدم د شق را و ندانستم
این اژدهای هر نفسش آتش نفاق
-یاری گر معاویه در جنگ با علی-
چون می کند ز مائدهء شیعه ارتزاق!
البته این نظر من است.راستی یک نکته دیگر هر شاعری وقتی شعرش را به دیگران عرضه می کند گاه با برداشتهایی از سوی خوانندگان و شنوندگان مواجه می شود که بسیار او را شگفتزده می کند شاید تو هم وقتی گزیده شعرت از نگاه مرا بخوانی این گونه حسی بیابی.اما این نظر من است دیگران نیز نظر خواهند داد و اساتید.اینکه شعرت را به نقد می گذاری نشان شعور بالای توست.روزگاری که همه از نقد می گریزند این کار تو کیمیایی است سیمرغ نشان .شاد کامی و بهروزیت را از خداوند بزرگ خواهانم .
ارادتمند مسعود ناظم رعایا


راثی پور نوشته:

با تشکر از حضور و نظر آقای ناظم الرعایا خدمتتان عارضم که در مورد وزن من از قاعدهء تشعیث استفاده کردم که در بحر مضارع رایجه.در این قاعده ما می توانیم به جای دو مصوت کوتاه یک مصوت بلند را به کار ببریم.یعنی به جای مفعول قاعلات مفاعیل فاعلات مفعول فاعلاتن مفعول و فاعلات بنویسیم.
مثال از حافظ
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
گر راهرو نباشی کی راهبر شوی
یک مثال از احمد شاملو
از دور اگر کسی بگشاید در
موج تاثر آرد پائینم


مرد اردیبهشت نوشته:

سلام عزیز
سفرنامه تان را خواندم در بعضی قسمت ها با جناب ناظم موافقم . . .
موفق باشید و سلامت


هادی رحمان زاده نوشته:

جناب راثی پور گرامی
حضورتان در وبلاگم سبب آشنایی ام با وب سایت حضرتعالی شد و من از این بابت بسیار از شما ممنونم.
سایتتان را به دقت خواندم و از آن بهره ها بردم.
از سفرنامه هم بسیار لذت بردم.

گه گاه خوشحالم کنید.
ایام به کام


خورشید نوشته:

درود
ببخشید که دیر سرزدم! برای انجام ماموریت اداری از یکشنبه تا چهارشنبه تهران بودم
۱) سپاسگزارم که نوشته های من را می خوانید
۲) زیبا یود، از خودتان بود؟ به هر حال دست مریزاد
×××××××× ××××××××&tim es;××
به زودی به روز خواهم شد
شاد و پیروز و تندرست و نویسا باشی
بدرود


mosafer نوشته:

salam….ziba….bod


دست خیال نوشته:

شعر زیبایی بود خصوصا قسمت پایانی.حرفهای قشنگ و البته تلخی لابلای کلمات نهفته بود.


سویدا نوشته:

سلام.زیبا سروده بودین. بی درنگ یاد این متن از دکتر شریعتی افتادم:
ای زینب، ای زبان علی در کام! با ملت خویش حرف بزن! ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو، جوانمردی آموخت….

ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را، در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تازیخ می رسانی…..


عدالتخواه نوشته:

سلام
ممنون ازالطافتون هرچندکه درشعروادب سررشته ای ندارم ولی وبلاگ شماراپی گیری می کنم تاازمطالبتون استفاده کنم
والعاقبة للمتقین


جلیل صفربیگی نوشته:

سلام و عرض ادب و ارادت.سال نو مبارک


بهزادتبریز ی نوشته:

درود بر شما اندیشمند عزیز
سفرنامه زیبایتان را خواندم بسیار لذت بردم استادانه وماهرانه بود.
پاینده و پیروز باشید


ابن محمود نوشته:

سلام مؤمن
محظوظ شدیم.


zaman mehdizadeh نوشته:

دلایل اصلی برگزار نشدن نخستین جشنواره مجسمه های شنی خلیج فارس-صلح و دوستی ملل را در وبلاگ من بخوانید


محمد مهدی نوشته:

اینجا ایران من و ماست


نازنین ( برگ بی برگی ) نوشته:

سلام دوست عزیز
شعر و تاریخ و سیاست و … همه چی در هم زیبا بافته شده بود … ممنون


غ.ح.ایرجی نوشته:

سلام.به روزم.
مرثیه ای برای عباس نعلبندیان(۱۳۲۶-۱۳۶۸)
امیدوارم روزگار خوش باشد و سال خوبی داشته باشید.


م/آ نوشته:

سلام آقای رائی !
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق!
شاید!
برادری به نان بود ما ندانستیم!
آنجا که برادری ، برادری را میکشد!
آنجا که راز آفرینش را از شروع تا انتها در خود جای میدهد!یک چیز را هرگز فراموش نمی کند وآن فراموش کردنعشق را!!!که وجودت پراز آن باد/ یاعلی


فرید صلواتی نوشته:

دلم گرفته از این افکار نجاتم بده


farzad نوشته:

سلام.
تا بوده گویا همین بوده. انگار تاریخ می گردد. البته می دانم دلیل بردار نیست خیلی اما خب در مورد همین مصرع اخرتان به ذهنم رسید که همین ها را بگویم.
به هر حال تاریخ اگر قاعده بردار هم نباشد همین تک گوییهای شما در خراب خواندنش کفایت می کند.


امین پیام (لیلا) نوشته:

در حجم خالی حضورت،
تمام لحظه‌ها را آجری
و از هر آجری دیواری ساختم.
هوایی برای نفس‌کشیدن نیست
و گامهای زیادی تا فاصله …
نازدانه من!
اگر حجم ثانیه‌ها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها،
بی‌قرارت بوده‌ام …
__________________

سلام.
سایت با احساسی دارین.لذت بردم از خوندن اشعارتون.
راستی من شما رو با چه اسمی لینک کنم؟

به امید دیداری دوباره.


طه نوشته:

سلام
آقای راثی پور از نظر شما بسیار ممنون!
بنده با توجه به شرایط حاضر و امکانات موجود و صد البته در حد فهم خود از اطرافم حمایت از آقای اعلمی را بهترین و نه بد از بدتر میدانم.
آقای موسوی و دیگر عزیزان تمام توان خود را در بهترین زمان ممکن و با امکاناتب به مراتب بهتر از امروز به کار بسته اند و نتیجه اوضاع زمان حال ماست!!
بنده به شخصه دیگر نمیتوانم وجدانم را به انتخاب بد از بدتر راضی کنم،من به دنبال بهترین هستم و در شرایط فعلی آقای اعلمی را بهترین میدانم،اما این وحی منزل نیست بسیار خوشحال میشوم اگر گزینه ای بهتر بیابم و به راهنمایی های عزیزانی چون شما نیازمندم.
در ضمن نام بنده ی حقیر ” طه “(taha)است.


سهراب ساعی نوشته:

سلام بر دوست گرامی جناب راثی پور عزیز.
شعر زیبایتان را خواندم و لذت بردم که چه زیبا توصیف کرده اید مخصوصا این تکه:

دیدم د شق را
شهری که همچو قابیل ،آموخت از کلاغ
چون می توان شرار حسادت را
در زیر خاک نسیان ،پنهان کرد
وین سان مرور مرگ و عقوبت
در اضطرار دوران،;کتمان کرد

خیلی زیباست توصیف به خاک سپردن شرار حسادت در دمشق با یادگیری قابیل در به خاک سپردن برادرش از کلاغ و کتمان کردن ها را…..

ممنون از نظرات ارزشمند شما در باب ابیات زیبای مولانا.
آفرین برشما که دقیقا اشاره خوبی داشتید به منظور مولانا. دقیقا مولانا در این ابیات به نظریه تطور(سیر تکامل) اشاره دارد و حتی در مرحله صعودی به انسان وحتی فرشتگان توقف ننموده، موضوع وحدت الوجودی را بمیان می آورد :
جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز .. آب را از جوی کی باشد گریز
آب کوزه چون در آب جو شود .. محو گردد در وی و چون او شود

نکته اینجاست که بسیاری همچون آن دوستی که اشاره کردم معتقدند مولانا به تناسخ اعتقاد داشته است. من هم معتقدم مولانا به تناسخ اعتقاد داشته است اما نه تناسخ ملکی که بوداییان و برخی فرقه های دیگر منجمله فرقه های صوفی و اهل حق به آن معتقد هستند بلکه مولانا به تناسخ ملکوتی معتقد بوده است و این را از ابیات زیبایش و از عرفان و حکمت و فلسفه اش میتوان به خوبی ادراک کرد.
تناسخ ملکی طبق آیه ۹۹ و ۱۰۰ سوره مومنون در اسلام مردود می باشد. مولانا که اینقدر تبحر در آیات قرآن داشته است و در ابیاتش این آیات را تفسیر کرده است مطمئنن به تناسخ ملکی معتقد نبوده است.
مرسی و موفق باشین


مهدی نوشته:

سلام خدمت راثی ÷ور عزیز
مثله سایر کارهایی که ازت خوندم زیبا بود
من هم بعد از مدتها چیزهایی نوشتم و به روزم. خوشحال میشم اگه به من سر بزنی
موفق باشی


خورشید نوشته:

درود
استاد ببخشید که چندروزی نتوانستم نوشته های وبلاگ شما را بخوانم! هفته گذشته چند روزی را در تهران بودم و پس از آن هم کار زیاد و تنبلی نگذاشت!
سروده زیبا و پر محتوایتان را خواندم و چه زیبا گفته اید که: “…نوبت زند به نام هزاران سیاه کار:
عبدالملک ،ولید***
حافظ اسد،معاویه،بشّاراسد،یزید! ”
نمی دانم جرا خیلی از بزرگترهای کشور ما تاریخ را نمی خوانند یا باور ندارند!!
به هر حال سپاسگزارم که نوشته جدیدم با عنوان “وقتی همه بخوابیم پس چه کسی بیدارمان کند و بگوید که باد کلاهمان را برد؟!” را خواندید
شاد و پیروز و تندرست و نویسا باشید
بدرود


بهزاد تبریزی نوشته:

حبیب ساهر بنیانگذار شعر نو و پدر شعر نو ترکی ایران
شاعری که عمرش در تبعید گذشت.


بهزاد تبریزی نوشته:

درود بر شما جناب راثی پور
مقاله زیبایتان را در مورد حبیب ساهر خواندم .
با اجازه قسمتی از شعر ایشان را که جنابعالی درج کرده اید در وبلاگ خودم استفاده کردم .
پاینده باشی دوست اندیشمندم


الیاس امیرحسنی نوشته:

سلام از راهنمایی شما تشکر می کنم .ازشعر های شما لذت بردم .


مهدی فر زه نوشته:

سلام.

شعر قشنگی ست. اما آیا واقعا بشار اسد یا حافظ اسد مانند شاهان پیشین شام هستند؟ به چه دلیل؟

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 02:03 09/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)

گاهی به لبخندی نوید مهر می بارند
گاهی چو چشم اژدها وحشت می افشانند
اینگونه چشم عالمی را خیره می دارند

فریاد ازین نسیان که از این سان هزاران بار
دیدند و اما باز حیرانند
آیا نمی دانند
این بادبادکها بدست باد رقصانند!

ادامه...

از کاتگوری: شعر
تاريخ درج: 09:10 04/06/2009 نويسنده: محمد رضا راثی پور نظرات(0)
آنلاين: 0 کاربر و 132 مهمان